تبليغاتX
...فریاد سکوتــــــــ

...فریاد سکوتــــــــ

بهونه


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت


اشک


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ساعت 15:13 موضوع | لینک ثابت


ee


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت


ohohoh


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت


oh


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت


دانلود اهنگ

دانلود اهنگ


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در چهارشنبه ششم بهمن 1389 ساعت 14:1 موضوع | لینک ثابت


کودکی

 

کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را از نگاهش می توان خواند
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و …
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم .
آری ،
سکوت پُر بهتر از فریاد تو خالی ست !
دنیا را ببین …

بچه بودیم از آسمان باران می آمد ، بزرگ شده ایم از چشم هایمان می آید !

بچه بودیم دل دردها را با هزار ناله می گفتیم !

همه می فهمیدند …

بزرگ شده ایم …

درد دلمان را به صد زبان ، به کسی می گوییم …

و هیچ کس نمی فهمد

 


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در چهارشنبه ششم بهمن 1389 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت


رفت___________...


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت


اه


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت


فاصله ها


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت


در انتظار.....


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت


انتظار________


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 10:17 موضوع | لینک ثابت


ميخواهم بنويسم که چه سخت است...فريادها درگلويم يخ بسته


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت


فریاد


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت


نه از سنگم


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت


اه ه

ای دلم زهر جدایی را بخور

 چوب عمری بی وفایی را بخور

ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت

خنده دای برا خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهار افسردنی است

من که گفتم این پرستو رفتنی است

آه عجب کاری بدستم داد دل 

 هم شکست و هم شکستم داد دل

 


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت


افسوس


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت


هی_______


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت


داستانی از زندگی.....

زندگی
 
يك روز زندگي ، دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. 
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. 
 
به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن." 
 
 
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..." 
 
 
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن." 
 
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.." 
 
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ..... 
 
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ... 
 
 
 
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. 
 
او در همان يك روز زندگي كرد. 
 
فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!" 
 
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.. 
 
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟ 
 


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت


در ودل___ها

درد و دل های عاشقانه 

 

می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی
می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ یار را باور کنی
می ر سد روزی که تنها در کنار قبر من
شعر های کهنه ام را مو به مو از بر کنی


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت


دختر اعدامی

چشمانش ملتمسانه بازجو را نگاه کرد و اشکهایش جاری شد. مرا به خانواده ام ندهید، اعدامم کنید، من به همه چیز اعتراف می‌کنم، حتی به کارهایی که نکرده‌ام، خواهش می‌کنم اعدامم کنید. بازجو با نگاهی که سعی می‌کرد به دختر آرامش خاطر دهد از جایش بلند و از اتاق خارج شد، دلش می‌خواست دختر را در آغوش بگیرد و بگوید فرزندم تو تقصیری نداری، تفصیر امثال ماست که چنین شد اما …

حرفهای دختر مغزش را پیست اسب دوانی کرده بود، و هر کدامشان یورتمه روان می ‌آمد و می رفت. دختر خوبی بود تنها در خانواده‌ی بدی بزرگ شده بود یا دختر بدی بود و خانواده اش خوب بودند، نمی توانست تصمیم بگیرد. دختر جرمش را پذیرفته بود، اعدام می‌خواست، خانواده اش آمده بودند و می گفتند شکایتی ندارند، فقط میخواستند دخترشان را تحویل بگیرند. دختر از چه چیز خانه میترسید که حاضر بود به زیر طناب دار برود اما به خانه نه؟ چه دیده بود که مادرش را کشته بود؟

 

دختر برایش از همه چیز گفته بود،  از بچگیش که مادر بزرگ برایش قصه‌ی دخترانی را می‌گفت که چون به نامحرم نگاه کرده بودند خدا در جهنم در چشمهایشان میخهای آتشین فرو می‌کرد. از آن روزی که برای اولین بار در ۵ سالگی روسری سرش کرد ، از روزی که چادر به سرش کردند، چادری که قرار بود از نیش مارهای بیمار جامعه نجاتش دهد. از روزی در میانه‌های دبستان که می‌خواست به تولد یکی از دوستانش برود وقتی اصرار کرد، پدرش محکم در گوشش زده بود. از روزهایی که برادرش صبحها با لگد بیدارش می‌کرد برای نماز اول وقت، برادری که شبها از ترس دستمالیهایش به زیر پتوی نازک پناه می‌برد، افسوس که پتو قدرتی نداشت… از خواهرش گفته بود که در دانشگاه عاشق پسری شده بود، برای رسیدن به پسر هر سه شنبه روزه می‌گرفت، هزار رکعت نماز نذر کرده بود اما از ترس عذاب جهنم هرگز با پسر حرف نزده بود. ازین گفت که وقتی خواهرش جرئت یافت که به خانواده‌اش بگوید، از ترس آبروریزی به عقد اولین خواستگاری که آمده بود در آوردندش. از همه‌ی این داستانها گفته بود اما داستان پسر همسایه داستان دگری بود…

گویا در راه دیده بودش و در نگاه اول عاشق شده بود. گفته بود که روزهای اول میترسید، اما آخرش تصمیمش را گرفته بود، از روزی گفته بود که با هزار ترس و لرز از نیش مرگبار پسر جلو رفته بود و سلام کرده بود، از روزی گفته بود که پسر با لبنخد جوابش را داده بود، از آن  گفته بود که پسر نگران بود که برایش مشکلی پیش آید، سعیش را کرده بود که اورا منصرف کند اما نتوانسته بود. از کتابهایی گفت که پسر برایش خوانده بود و حرفهایی که زده بود. برایش از خدایی گفته بود که کارش عذاب نبود و خدای رحمت بود. از حقوق زن برایش گفته بود، از آزادی، برابری و حق سخن گفتن.  از تلویزیونی گفته بود که خانه پسر بود، تلویزیونی که برنامه هایش همه ماتم نبود، گریه نبود، زنان چادر به سر و مردهای شلخته نبود.

دختر برایش با گریه از روزی گفته بود که مادرش از ماجرا بود برده بود، از روزهایی که در انباری زندانی می‌شد، از تهدید به مرگها، از فحشهایی که به او می‌دادند، از عذابهای جهنمی که هر روز سزاوارش می‌دیدند. از روزهای که برادرش با کمربند به جانش می‌افتد و روزهایی که پدرش انقدر درگیر ازدواج با زن دوم بود که اصلا در جریان اتفاقات خانه نبود. از آرزویش گفته بود برای اینکه قبل از مرگ تنها یکبار دیگر پسر را می‌دید…

برایش از دیروز هم گفته بود، روزی که مادرش را کشته بود. گفته بود که مادرش در حال خواندن قرآن بود، [فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ]* گلدانی را بر سرش کوبیده بود، چاقویی را که از قبل از آشپزخانه برداشته بود ۱۲ بار بر پیکر بی جان مادرش فرو کرده بود. بعد از آن چادر به سر کرده، به کلانتری آمده و به همه چیز اعتراف کرده بود. خواسته‌اش هم معلوم بود، میخواست اعدامش کنند، همین …

—————-

* انعام، ۱۲۵- هرکس را که خدا خواهد هدایت کند دلش را برای اسلام می‌گشاید و هر کس را که خواهد گمراه کند قلبش را چنان فرو می‌بندد که گویی می‌خواهد به آسمان فرا رود


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت


دختر کچولوی فدا کار___________

دختر کوچولوی فداکار!

 

 

 

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت. تنها دخترم آوا به نظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد. بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی...؟

 

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟ نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام. و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم. وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج می زد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوش خراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه. گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود. آوا اشک می ریخت. و شما به من قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت. حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچ وقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره. آوا، آرزوی تو برآورده میشه. آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود.
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام. چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه. خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه. اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریس نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاش و از دست داده. نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن. آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرش و هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه. آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین. سر جام خشک شده بودم و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو به من درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی. خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آن جور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن. به این مسئله فکر کنین...!

 


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در شنبه هجدهم دی 1389 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت


انتظار________


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت


غروب زیبای __________ساحل


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 13:1 موضوع | لینک ثابت


کیم م____________ن

کیم من ؟

یک غروب بی طلوع

آشفته ی ازجنس جنون

آواره ی ازدیارتردید

قاصد لحظه های تلخ

سطوری از اوراق تنهایی

غرش ابرسیاه وبی پناه

تابشی از جنس غروب

ساحلی بی دریا...

همصدای اشک...

همزبان غم...

همنوای درد...

پرفریادترازسکوت

بغضی ناترکیده

غروبی درطلوع...

زاده ی ایام سرد وسکوت

یک فریاد بی صدا...

یک پیدای ناپیدا !

درد بی درمان عشق

آری! من یک غروب بی طلوع ام !

 

ماهی را پرسیدند: چه رادوست میداری ؟

گفت: آب را - بی او من هیچم - من نیستم!

شمع راگفتند: چه رادوست میداری ؟

بگفت: پروانه را ! تنهااوست کز بهرمن میسوزد!

بلبل را پرسیدند: چه رادوست می داری ؟

بگفتا: باغ را ! باغ خانه ء منست - درفضایش ترانهء

منست!

مادررا پرسیدند: کی رادوست میداری ؟

جوابداد: اینهم ( پرسشی ) است ؟ فقط فرزندم را!!

شب را پرسیدند: چه رادوست داری ؟

بگفت: مهتاب را ! اوست که با اینهمه سیه رویی من -

بازهم بامنست!

شبنم را پرسیدند: چه رادوست خواهی داشت ؟

بگفتا: گل را ! مگر نمی بینید که هر صبح برویش بوسه ها نشانده ام ؟

مجنون را پرسیدند: کی رادوست میداری ؟

بانیشخند به پرسشگران بدید..... و بی جواب قدم دربیابان نهاد

انسان را پرسیدند: چه رادوست میداری ؟

بلادرنگ ازهمه زودتر جواب داد: آزادی را...آزادی را!

زندگی یعنی آزادی....آزادی یعنی زندگ


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت


زیر بارو___________________ن


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت


دمور ننګونه

 

ماته وروزلی د خپل انسانی غوښتنود پوره کولو لپاره

ما ستا نه هیله درلوده چی زماو غوښتنود پوره کولو و یاړولری

ما غوښتل چی ستا دموتود هڅو او هاند په برکت آرامه او ودانه نړی جوړه سی

خوتا زما هیله او غوشتنه ترسره نکړه تاخپل کور او هیواد ودان کی تا خپله موربی زویه

خور بی ور وره او همدادول خپله مادی او معنوی هستی ورانه کړه

تاخپله دویاړنو لونګی چی زما دزامنواو لوڼود ډیر قربانیو په ورکولو لاسته راوړنه د

خاوری سړه یوسان کړه

تاخپله هستی دپوڼدو دالرو په وړاندی وپلورله

تادخپل حرص دپوره کولو لپاره تول ویاړ او لاسته راوړنه دنابودی او ورکی سره مخ کړه

تا کله د توراوسپین هندو او مسلمان خان او بزګر او په پای کی او وړو قبایلو او قومونو

په ویشلو سره جلاکړل

ای زماد غفلت په خوب ویده زویه راویښ سه او دانسان او انسانیت د آرامی او سعادت

لپاره او چت او عملی کاراو پیکار پیل کړه

او په پای کی د خپلی ویر جنی مور غو ښتنه او هیله ومنه څکه ستا هیواد او هیوادوال

اوس تر هر وخته دیر سولی او ارامی ته ضرورت لری

دا هیله هله عملی کیدای شی چی تاسو ټول یو مو ټیشی ستاسو یو وا لی او پیو ستون

ستاسود بری او کامیا بی نغښه ده


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت


حرف اخر___________________

 

ای خـــــدا آن اخـــتر شــبهــا کجاست

آشـــــــنای این دل تــنهـا کــــجاســت

آفــــتاب عشــــق من امـــــــــید من

پرده ساز نغـــمه ی جـــــــاوید مـــن

آنکه در من خویش را بنــیاد کــــــرد

در سکــــــــوت سینه ام فریاد کــــرد

بـر پـرم دســــــــتی کشـــــید آواز داد

در دلــــــــــــم اندیــشه ی پـــرواز داد

در به ســـوی ســــمت بارانی گـــــشود

زیر باران عشــق را با من ســـــرود

ما دو تا پــروانه های ســـــــبزه زار

زندگــی را می ســـرودیم هـر کـــنار

دست غــــم تصویر خوابــم را ربـود

زهـــر غم در هستی مــن ره گـــشود

(ماه شکــست او رفـت من پر پر شــدم

در خــــزانش بـرگ نیــــلوفــر شــدم

شهر دل را پر شــقایق کــرد و رفت

رفت امـاترک عاشق کـــرد و رفــت

در هــوایش زندگـانی سرد شـــــــد

ناله شد فریاد وغم شــد درد شـــــــد

رفتنش آیینه هــــــایم را شکـــــست

شیشه ء قلب مـــــرا با ســـنگ بسـت

خسته ام از شهر بی ساز و ســرود

خسته ام از شبپرک های حــــــسود

بالهایم در قـفس فرســـــوده اســـت

این زمین این آســــمان بیهوده است

رهـــنورد خســـــته ام از این ســــفر

مــیروم زیـــن وادی بــــی پـا وســر

ابر پر باران انـدوهـــم، خــــــــدا!

بغض تلخ صخره و کــوهم، خــدا!

مـــــــیـروم آرام و دلسرد و خموش

کــــــوله باری درد تنهایی بدوش

دختری بر روی سنگی مــــینگاشت

کاش میشد لاله یی در سنگ کـــاشت

 


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت


می نوشتم از تو، باران باز باریدن گرفت

خیل شب بو در سکوت باغ رقصیدن گرفت

می نوشتم از تو روی دفتر تنهاییم

دختر شیرین زبان شعر خندیدن گرفت

می نوشتم از تو و بی تابی مضمون دل

خون گرم عشق در الفاظ لغزیدن گرفت

 می نوشتم از تو و دیدم که خورشید رخت

بر لب بام غزل یکباره تابیدن گرفت

می نوشتم از تو و اسمت نمی بردم به لب

عطر نامت ناگهان در نامه پاشیدن گرفت


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت


تخریب

من درد تو را ز دست آسان ندهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم


 

نوشته شده توسط فرید رحیمی در جمعه دهم دی 1389 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت