
کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را از نگاهش می توان خواند
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و …
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم .
آری ،
سکوت پُر بهتر از فریاد تو خالی ست !
دنیا را ببین …
بچه بودیم از آسمان باران می آمد ، بزرگ شده ایم از چشم هایمان می آید !
بچه بودیم دل دردها را با هزار ناله می گفتیم !
همه می فهمیدند …
بزرگ شده ایم …
درد دلمان را به صد زبان ، به کسی می گوییم …
و هیچ کس نمی فهمد
نوشته شده توسط فرید رحیمی در چهارشنبه ششم بهمن 1389 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت

ای دلم زهر جدایی را بخور
چوب عمری بی وفایی را بخور
ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت
خنده دای برا خاطراتت کرد و رفت
من که گفتم این بهار افسردنی است
من که گفتم این پرستو رفتنی است
آه عجب کاری بدستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل
نوشته شده توسط فرید رحیمی در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط فرید رحیمی در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت
درد و دل های عاشقانه
می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی
می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ یار را باور کنی
می ر سد روزی که تنها در کنار قبر من
شعر های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
نوشته شده توسط فرید رحیمی در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت

چشمانش ملتمسانه بازجو را نگاه کرد و اشکهایش جاری شد. مرا به خانواده ام ندهید، اعدامم کنید، من به همه چیز اعتراف میکنم، حتی به کارهایی که نکردهام، خواهش میکنم اعدامم کنید. بازجو با نگاهی که سعی میکرد به دختر آرامش خاطر دهد از جایش بلند و از اتاق خارج شد، دلش میخواست دختر را در آغوش بگیرد و بگوید فرزندم تو تقصیری نداری، تفصیر امثال ماست که چنین شد اما …
حرفهای دختر مغزش را پیست اسب دوانی کرده بود، و هر کدامشان یورتمه روان می آمد و می رفت. دختر خوبی بود تنها در خانوادهی بدی بزرگ شده بود یا دختر بدی بود و خانواده اش خوب بودند، نمی توانست تصمیم بگیرد. دختر جرمش را پذیرفته بود، اعدام میخواست، خانواده اش آمده بودند و می گفتند شکایتی ندارند، فقط میخواستند دخترشان را تحویل بگیرند. دختر از چه چیز خانه میترسید که حاضر بود به زیر طناب دار برود اما به خانه نه؟ چه دیده بود که مادرش را کشته بود؟
دختر برایش از همه چیز گفته بود، از بچگیش که مادر بزرگ برایش قصهی دخترانی را میگفت که چون به نامحرم نگاه کرده بودند خدا در جهنم در چشمهایشان میخهای آتشین فرو میکرد. از آن روزی که برای اولین بار در ۵ سالگی روسری سرش کرد ، از روزی که چادر به سرش کردند، چادری که قرار بود از نیش مارهای بیمار جامعه نجاتش دهد. از روزی در میانههای دبستان که میخواست به تولد یکی از دوستانش برود وقتی اصرار کرد، پدرش محکم در گوشش زده بود. از روزهایی که برادرش صبحها با لگد بیدارش میکرد برای نماز اول وقت، برادری که شبها از ترس دستمالیهایش به زیر پتوی نازک پناه میبرد، افسوس که پتو قدرتی نداشت… از خواهرش گفته بود که در دانشگاه عاشق پسری شده بود، برای رسیدن به پسر هر سه شنبه روزه میگرفت، هزار رکعت نماز نذر کرده بود اما از ترس عذاب جهنم هرگز با پسر حرف نزده بود. ازین گفت که وقتی خواهرش جرئت یافت که به خانوادهاش بگوید، از ترس آبروریزی به عقد اولین خواستگاری که آمده بود در آوردندش. از همهی این داستانها گفته بود اما داستان پسر همسایه داستان دگری بود…
گویا در راه دیده بودش و در نگاه اول عاشق شده بود. گفته بود که روزهای اول میترسید، اما آخرش تصمیمش را گرفته بود، از روزی گفته بود که با هزار ترس و لرز از نیش مرگبار پسر جلو رفته بود و سلام کرده بود، از روزی گفته بود که پسر با لبنخد جوابش را داده بود، از آن گفته بود که پسر نگران بود که برایش مشکلی پیش آید، سعیش را کرده بود که اورا منصرف کند اما نتوانسته بود. از کتابهایی گفت که پسر برایش خوانده بود و حرفهایی که زده بود. برایش از خدایی گفته بود که کارش عذاب نبود و خدای رحمت بود. از حقوق زن برایش گفته بود، از آزادی، برابری و حق سخن گفتن. از تلویزیونی گفته بود که خانه پسر بود، تلویزیونی که برنامه هایش همه ماتم نبود، گریه نبود، زنان چادر به سر و مردهای شلخته نبود.
دختر برایش با گریه از روزی گفته بود که مادرش از ماجرا بود برده بود، از روزهایی که در انباری زندانی میشد، از تهدید به مرگها، از فحشهایی که به او میدادند، از عذابهای جهنمی که هر روز سزاوارش میدیدند. از روزهای که برادرش با کمربند به جانش میافتد و روزهایی که پدرش انقدر درگیر ازدواج با زن دوم بود که اصلا در جریان اتفاقات خانه نبود. از آرزویش گفته بود برای اینکه قبل از مرگ تنها یکبار دیگر پسر را میدید…
برایش از دیروز هم گفته بود، روزی که مادرش را کشته بود. گفته بود که مادرش در حال خواندن قرآن بود، [فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ]* گلدانی را بر سرش کوبیده بود، چاقویی را که از قبل از آشپزخانه برداشته بود ۱۲ بار بر پیکر بی جان مادرش فرو کرده بود. بعد از آن چادر به سر کرده، به کلانتری آمده و به همه چیز اعتراف کرده بود. خواستهاش هم معلوم بود، میخواست اعدامش کنند، همین …
—————-
* انعام، ۱۲۵- هرکس را که خدا خواهد هدایت کند دلش را برای اسلام میگشاید و هر کس را که خواهد گمراه کند قلبش را چنان فرو میبندد که گویی میخواهد به آسمان فرا رود
نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت

| ||||
|
نوشته شده توسط فرید رحیمی در شنبه هجدهم دی 1389 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت
کیم من ؟
یک غروب بی طلوع
آشفته ی ازجنس جنون
آواره ی ازدیارتردید
قاصد لحظه های تلخ
سطوری از اوراق تنهایی
غرش ابرسیاه وبی پناه
تابشی از جنس غروب
ساحلی بی دریا...
همصدای اشک...
همزبان غم...
همنوای درد...
پرفریادترازسکوت
بغضی ناترکیده
غروبی درطلوع...
زاده ی ایام سرد وسکوت
یک فریاد بی صدا...
یک پیدای ناپیدا !
درد بی درمان عشق
آری! من یک غروب بی طلوع ام !
ماهی را پرسیدند: چه رادوست میداری ؟
گفت: آب را - بی او من هیچم - من نیستم!
شمع راگفتند: چه رادوست میداری ؟
بگفت: پروانه را ! تنهااوست کز بهرمن میسوزد!
بلبل را پرسیدند: چه رادوست می داری ؟
بگفتا: باغ را ! باغ خانه ء منست - درفضایش ترانهء
منست!
مادررا پرسیدند: کی رادوست میداری ؟
جوابداد: اینهم ( پرسشی ) است ؟ فقط فرزندم را!!
شب را پرسیدند: چه رادوست داری ؟
بگفت: مهتاب را ! اوست که با اینهمه سیه رویی من -
بازهم بامنست!
شبنم را پرسیدند: چه رادوست خواهی داشت ؟
بگفتا: گل را ! مگر نمی بینید که هر صبح برویش بوسه ها نشانده ام ؟
مجنون را پرسیدند: کی رادوست میداری ؟
بانیشخند به پرسشگران بدید..... و بی جواب قدم دربیابان نهاد
انسان را پرسیدند: چه رادوست میداری ؟
بلادرنگ ازهمه زودتر جواب داد: آزادی را...آزادی را!
زندگی یعنی آزادی....آزادی یعنی زندگ
نوشته شده توسط فرید رحیمی در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت
ماته وروزلی د خپل انسانی غوښتنود پوره کولو لپاره
ما ستا نه هیله درلوده چی زماو غوښتنود پوره کولو و یاړولری
ما غوښتل چی ستا دموتود هڅو او هاند په برکت آرامه او ودانه نړی جوړه سی
خوتا زما هیله او غوشتنه ترسره نکړه تاخپل کور او هیواد ودان کی تا خپله موربی زویه
خور بی ور وره او همدادول خپله مادی او معنوی هستی ورانه کړه
تاخپله دویاړنو لونګی چی زما دزامنواو لوڼود ډیر قربانیو په ورکولو لاسته راوړنه د
خاوری سړه یوسان کړه
تاخپله هستی دپوڼدو دالرو په وړاندی وپلورله
تادخپل حرص دپوره کولو لپاره تول ویاړ او لاسته راوړنه دنابودی او ورکی سره مخ کړه
تا کله د توراوسپین هندو او مسلمان خان او بزګر او په پای کی او وړو قبایلو او قومونو
په ویشلو سره جلاکړل
ای زماد غفلت په خوب ویده زویه راویښ سه او دانسان او انسانیت د آرامی او سعادت
لپاره او چت او عملی کاراو پیکار پیل کړه
او په پای کی د خپلی ویر جنی مور غو ښتنه او هیله ومنه څکه ستا هیواد او هیوادوال
اوس تر هر وخته دیر سولی او ارامی ته ضرورت لری
دا هیله هله عملی کیدای شی چی تاسو ټول یو مو ټیشی ستاسو یو وا لی او پیو ستون
ستاسود بری او کامیا بی نغښه ده
نوشته شده توسط فرید رحیمی در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت
ای خـــــدا آن اخـــتر شــبهــا کجاست
آشـــــــنای این دل تــنهـا کــــجاســت
آفــــتاب عشــــق من امـــــــــید من
پرده ساز نغـــمه ی جـــــــاوید مـــن
آنکه در من خویش را بنــیاد کــــــرد
در سکــــــــوت سینه ام فریاد کــــرد
بـر پـرم دســــــــتی کشـــــید آواز داد
در دلــــــــــــم اندیــشه ی پـــرواز داد
در به ســـوی ســــمت بارانی گـــــشود
زیر باران عشــق را با من ســـــرود
ما دو تا پــروانه های ســـــــبزه زار
زندگــی را می ســـرودیم هـر کـــنار
دست غــــم تصویر خوابــم را ربـود
زهـــر غم در هستی مــن ره گـــشود
(ماه شکــست او رفـت من پر پر شــدم
در خــــزانش بـرگ نیــــلوفــر شــدم
شهر دل را پر شــقایق کــرد و رفت
رفت امـاترک عاشق کـــرد و رفــت
در هــوایش زندگـانی سرد شـــــــد
ناله شد فریاد وغم شــد درد شـــــــد
رفتنش آیینه هــــــایم را شکـــــست
شیشه ء قلب مـــــرا با ســـنگ بسـت
خسته ام از شهر بی ساز و ســرود
خسته ام از شبپرک های حــــــسود
بالهایم در قـفس فرســـــوده اســـت
این زمین این آســــمان بیهوده است
رهـــنورد خســـــته ام از این ســــفر
مــیروم زیـــن وادی بــــی پـا وســر
ابر پر باران انـدوهـــم، خــــــــدا!
بغض تلخ صخره و کــوهم، خــدا!
مـــــــیـروم آرام و دلسرد و خموش
کــــــوله باری درد تنهایی بدوش
دختری بر روی سنگی مــــینگاشت
کاش میشد لاله یی در سنگ کـــاشت
نوشته شده توسط فرید رحیمی در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت
می نوشتم از تو، باران باز باریدن گرفت
خیل شب بو در سکوت باغ رقصیدن گرفت
می نوشتم از تو روی دفتر تنهاییم
دختر شیرین زبان شعر خندیدن گرفت
می نوشتم از تو و بی تابی مضمون دل
خون گرم عشق در الفاظ لغزیدن گرفت
می نوشتم از تو و دیدم که خورشید رخت
بر لب بام غزل یکباره تابیدن گرفت
می نوشتم از تو و اسمت نمی بردم به لب
عطر نامت ناگهان در نامه پاشیدن گرفت
نوشته شده توسط فرید رحیمی در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت

من درد تو را ز دست آسان ندهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
نوشته شده توسط فرید رحیمی در جمعه دهم دی 1389 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز بنده فرید رحیمی هستم از ولایت نیمروز امیدوارم مطالب های جالبی برای شما اریایه داده باشم وهطمن نظرات تون را در باره این وبلاگ بنویسد
تشکر از شما
ای که از یار وفا می طلبی یار کجاست___همه یارند ولی یار وفا دار کجاست
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY